... دختر من بزرگ که بشود جوانی می کند. اصلا یک شب می نشینم و قصه ام را برایش می گویم اگر شده تا سحرتا طلوع خورشید حرف بزنم می زنم. حالی ش می کنم کنــــــــــــــــار کسی کســــــــــــــــانی بودن خــــــــــــــــوب است زیبــــــــــــــــاست و نه پشت سر کسی یا کسانی بودن. باید بداند اینها را بفهمد...!
... من و ریحانه کم کم بزرگ شدیم ... دو زن کوچک ... آبتنی ممنوع ! پاچه ی شلوار را بالازدن و در ...جوی آب دویدن بر خلاف جهت آب. ممنوع می شود. طناب بازی وسطی بازی و خط بازی جلوی در خانه و بازی در کوچه با پسرها ممنوع می شود ... جای بازی ما شد زیر زمین نمور خانه ! ... وه که چه دنیایی ! تاریکی و خیال ! نقش پشت نقش خیال در خیال !
چشمانم را که ببندم تاریکی غلیظ تر می شود ظلمت و حالا در دهانم را که بگیرم بهتر است ! ... من و ریحانه قوز در میاوردیم تا برجستگی سینه ها پنهان باشد که بهتر است ! ... و با هم می گردیم در یک کتاب طب قدیمی ! صفحه به صفحه می خوانیم. هیچ درمانی برای زن بودن نیست...!
... هر کلمه ای که می گفت و من می شنیدم سوزنی بود که فرو می رفت در تنم و درد و درد بود که آرام آرام لانه می ساخت . لانه می ساخت؟ لانه اش درون من بود...!
.... دنیای سبز من خالی ست نه کسی میاید نه کسی می رود و نه صدایی! ... فردا پانسمانم را بر می دارند ... راضیه می گفت یک خط است یک خط قهوه ای درست زیر ناف. جایی که نه کسی می بیندش و نه می شود به کسی نشانش داد زخمی که باید پنهان باشد. مثل تو و اندیشه ی مشترکمان در ان روزها ،همه را پنهان داشتم و این سخت است که آدم همیشه و همیشه بخواهد چیزی را یا چه می دانم کاری یا کسی را پنهان کند ... پنهان کردم. من، راضیه و یا خیلی زنهای دیگر...!
.... زانو هایم را بغل زدم و فکر کردم خوب است گریه کنم! نکردم، نمی شد، نمی توانستم گریه کنم! انگار که از چوب از سنگ، کتک هم می خوردم، فحش هم می شنیدم, ناسزا، هرچه، هرچه که از آن بدتر نباشد اشکم در نمیامد! دست کشیدم به زانوهایم ساقها بازوها صورتم، خودم بودم؟ گوشت و پوستم همان بود اما یک چیزی تغییر کرده بود یک چیزی که نمی دانستم کجاست...!
و دیگران / محبوبه میرقدیری