مثل خوره افتاده به جونم ؛
نمی دونم چی کار کنم اما نمی دونی چه کیفی داره وقی میشینم و farm frenzy بازی می کنم.دیشب داشتم به حسین ( حسین همسرمه )می گفتم انگار احساس می کنم دنیام خلاصه شده تو یه مزرعه کوچیک که هی تلاش می کنم خوب بازی کنم و طلا بگیرم.
می دونم برای منی که بیست و اندی سن دارم شاید کار جالبی نباشه اما با خودم قکر می کنم این همه استرس تو زندگی دارم اشکالی نداره یکی اش رو خودم انتخاب کنم شایدم دارم اشتباه می گم.می دونی نظرم اینه که اگه کاری بهت آرامش می ده خوب چه اشکالی داره انجامش بدی (البته منظورم از چیزی هر چیزی نیستا....!)
اما می خوام این عادتمو ترکش کنم یا حداقل کمش کنم،فکر کنم وقتی بازی می کنم حسین خیلی ناراحت می شه میگه حیف وقتت نیست که هدر میدی.باید خودمو متقاعد کنم که کمتر بازی کنم .
کاشکی زود می فهمیدیم که زندگی مون هم همین بازیه و باید تلاش کنیم تا همیشه برنده باشیم.