سر در گمی
این کلمه ای که این روزا بیشتر از هر روز دیگه ای بهش فکر می کنم ,
دچارش شدم.
سر در گم
کلافه
ناراحت
پریشان
......
دچار روزمرگی شدم و نمی دونم چه جوری از این منجلاب بیرون بیام.
خدا به همه کمک کنه هر چند که دیگه تو زندگی ام اصلا احساسش نمی کنم , می دونم که باهامه و هوامو داره اما نمی دونم چرا یه جورایی نمی خوام بهش فکر کنم .به نیهلیسم مبتلا شدم.
دارم به پوچ گرایی می رسم.
١٩-٢٠ ساله بود که چادر سرم می کردم اما الان یه چند وقتیه دیگه سرم نمی کنم نه اینکه هر کی چادر سر می کنه مومن و اونی که چادر سر نداره بی ایمان اما برا منی که از وقتی یادمه چادر سر داشتم یه کم سخته , نمی دونم چرا دیگه دلم نمی خواد سرم کنم .
نمازم نمی خونم .
دیگه اصلا خدا تو زندگیم نیست .
نمی دونم چرا ؟!؟
یادمه یکی از اولین حرفهایی که به حسین زدم همین بود که ازش خواستم در نهایت تعادل همیشه خدا رو توزندگیم احساس کنم .خدا تو زندگیم نقش داشته باشه .
الان تنها چیزی که تو زندگیم نیست همین حس بودنشه.!
چرا به اینجا رسیدم و از اینجا قراره به کجا برسم رو نمی دونم .
بدتر از اینجا که من هستم مگه جای دیگه ایم هست؟؟؟؟