می دونی داشتم به این فکر می کردم
تا وقتی بچه ای دلت می خواد زودتر نوجوون شی؛نووجون می شی ، دوست دارس جوون شی و جوونی کنی؛جوون می شی شیطنتاتو می کنی.....لحظه شماری می کنی ، ی یار خوب پیدا کنیو دو نفری شی !
دو نفری میشی ی مدت که از زندگیت می گذره هوس بچه به سرت می زنه و 3 نفر رو به 2 نفر ترجیح می دی ؛ بچه ات به دنبا میاد ، همون ارزوهایی رو که برا خودت داشتی برا بچه ات هم داری و .......
آخر سرپیری و سر بار شدن رو دوش اینو و اون بعد حسرت روزهایی که گذشته و تو آزرو داشتی زود بگذره 
یه شب فرشته مهربوونه
میاد و جونتو می گیره و اخر سر به خاطر هزار گناه نکرده محکوم میشی و مییوفتی تو تنور خدا .....!!!!!!
عجب چیزه مزخرفیه این چرخه زندگی و خدا جون چه بیکاره و حوصله ای داره برا دیدن این روزمره گی های ما بنده هاش
بعدنویس:
طبیعی که تمام مراحل بالا به همین راحتی هم که گفتم طی نخواهد شد !