زندگي و ديگر هيچ ....

روزنگار فاطمه اکبری


..

RSS


منوی اصلی

» صفحه نخست
»
ايميل ما
» لينك آر اس اس
»
آرشيو مطالب
» طراح قالب

موضوعات
» روز نگار (٤)
» عشق (٤)
» شعر (۳)
» روزنگار (۳)
» خدا (٢)
» عهد (۱)
» تجربه (۱)
» غربت (۱)
» جبران خلیل جبران (۱)
» شب یلدا (۱)
» جامعه شناسی (۱)
» سردرگمی (۱)
» دکتر علی شریعتی (۱)
» کوروش کبیر (۱)
» جوک رشتی (۱)
» آزادی (۱)
» زن (۱)
» وحشی بافقی (۱)
» قطعه ای از یک کتاب (۱)
» و دیگران (۱)
» محبوبه میرقدیری (۱)

آرشیو ماهانه
» بهمن ٩٠
» دی ٩٠
» آذر ٩٠
» آبان ٩٠
» شهریور ٩٠
» امرداد ٩٠
» تیر ٩٠
» اردیبهشت ٩٠
» اسفند ۸٩
» دی ۸٩
» آذر ۸٩

لينک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» بي خوابي

آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin


تبلیغات

درباره ما



درباره :؟ ؟ ؟
پروفایل مدیر : فاطمه اکبری

نویسندگان
» فاطمه اکبری

صفحات وبلاگ


 

فردا عزیزم میره سربازی اونم کجا ؟! نیشابور

چقدر دلم براش تنگ میشه ، چقدر سخته شبهای بدون او ...

اما من میخام مادر بشم ؛ ی مادر محکم و استوار نه ی مادر احساساتی،با دلشوره همیشگی پس تمرین خوبیه برای استقامت و صبر هر چند که برای هر دومون سخته

اما من تحمل میکنم تا برگرده. ایشالا زود  این مدت تموم میشه و باز میاد پیشم ، و چقدر دلچسبه شبهای با او ...

 

ناراحت




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط فاطمه اکبری

در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

نظرات ()




 

تا از ی سختی تو زندگی حرف می زنی بعدش ی اتفاقی میوفته که امیدوار می شی به ادامه.....




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط فاطمه اکبری

در دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

نظرات ()




 

وای چقدر زندگی سخته ......

اول اسفند میره سربازی و من از الان کلی دلتنگشم ؛




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط فاطمه اکبری

در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

نظرات ()




قطعه ای از یک کتاب
... دختر من بزرگ که بشود جوانی می کند. اصلا یک شب می نشینم و قصه ام را برایش می گویم اگر شده تا سحرتا طلوع خورشید حرف بزنم می زنم. حالی ش می کنم کنــــــــــــــــار کسی کســــــــــــــــانی بودن خــــــــــــــــوب است زیبــــــــــــــــاست و نه پشت سر کسی یا کسانی بودن. باید بداند اینها را بفهمد...!

... من و ریحانه کم کم بزرگ شدیم ... دو زن کوچک ... آبتنی ممنوع ! پاچه ی شلوار را بالازدن و در ...جوی آب دویدن بر خلاف جهت آب. ممنوع می شود. طناب بازی وسطی بازی و خط بازی جلوی در خانه و بازی در کوچه با پسرها ممنوع می شود ... جای بازی ما شد زیر زمین نمور خانه ! ... وه که چه دنیایی ! تاریکی و خیال ! نقش پشت نقش خیال در خیال !
چشمانم را که ببندم تاریکی غلیظ تر می شود ظلمت و حالا در دهانم را که بگیرم بهتر است ! ... من و ریحانه قوز در میاوردیم تا برجستگی سینه ها پنهان باشد که بهتر است ! ... و با هم می گردیم در یک کتاب طب قدیمی ! صفحه به صفحه می خوانیم. هیچ درمانی برای زن بودن نیست...!

... هر کلمه ای که می گفت و من می شنیدم سوزنی بود که فرو می رفت در تنم و درد و درد بود که آرام آرام لانه می ساخت . لانه می ساخت؟ لانه اش درون من بود...!

.... دنیای سبز من خالی ست نه کسی میاید نه کسی می رود و نه صدایی! ... فردا پانسمانم را بر می دارند ... راضیه می گفت یک خط است یک خط قهوه ای درست زیر ناف. جایی که نه کسی می بیندش و نه می شود به کسی نشانش داد زخمی که باید پنهان باشد. مثل تو و اندیشه ی مشترکمان در ان روزها ،همه را پنهان داشتم و این سخت است که آدم همیشه و همیشه بخواهد چیزی را یا چه می دانم کاری یا کسی را پنهان کند ... پنهان کردم. من، راضیه و یا خیلی زنهای دیگر...!

.... زانو هایم را بغل زدم و فکر کردم خوب است گریه کنم! نکردم، نمی شد، نمی توانستم گریه کنم! انگار که از چوب از سنگ، کتک هم می خوردم، فحش هم می شنیدم, ناسزا، هرچه، هرچه که از آن بدتر نباشد اشکم در نمیامد! دست کشیدم به زانوهایم ساقها بازوها صورتم، خودم بودم؟ گوشت و پوستم همان بود اما یک چیزی تغییر کرده بود یک چیزی که نمی دانستم کجاست...!

و دیگران / محبوبه میرقدیری
 




کلمات کلیدی : و دیگران، محبوبه میرقدیری، قطعه ای از یک کتاب

ارسال شده توسط فاطمه اکبری

در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

نظرات ()




 

سبز




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط فاطمه اکبری

در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

نظرات ()




 

امروز دقیقا دو سال از اون روز که با هم عهد بستیم تا آخرش پای همه چی بایستسم می گذره و ما چه خوب با کمک هم تونستیم تا اینجای کار پاش وایسیم !

و امروز دقیقا 1 ماهه که به خونه جدیدٍ قشنگٍ دوستداشتنیمون امدیم !

و این روزها چه زود از پی هم می گذرند بی آنکه بدانیم !




کلمات کلیدی : روز نگار، عشق، عهد

ارسال شده توسط فاطمه اکبری

در یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

نظرات ()




 

می دونی داشتم به این فکر می کردممتفکر

تا وقتی بچه ای دلت می خواد زودتر نوجوون شی؛نووجون می شی ، دوست دارس جوون شی و جوونی کنی؛جوون می شی شیطنتاتو می کنی.....لحظه شماری می کنی ، ی یار خوب پیدا کنیو دو نفری شی ! هورا دو نفری میشی ی مدت که از زندگیت می گذره هوس بچه به سرت می زنه و 3 نفر  رو  به 2 نفر ترجیح می دی ؛ بچه ات به دنبا میاد ، همون ارزوهایی رو که برا خودت داشتی برا بچه ات هم داری و .......خیال باطل  آخر سرپیری و سر بار شدن رو دوش اینو و اون بعد حسرت روزهایی که گذشته و تو آزرو داشتی زود بگذره ناراحت

یه شب فرشته مهربوونه شیطان میاد و جونتو می گیره و اخر سر به خاطر هزار گناه نکرده محکوم میشی و مییوفتی تو تنور خدا .....!!!!!!

 

عجب چیزه مزخرفیه این چرخه زندگی و خدا جون چه بیکاره و حوصله ای داره برا دیدن این روزمره گی های ما بنده هاش

 

بعدنویس:
طبیعی که تمام مراحل بالا به همین راحتی هم که گفتم طی نخواهد شد !






کلمات کلیدی : روزنگار، خدا

ارسال شده توسط فاطمه اکبری

در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠

نظرات ()




 

عجب روزگاری شده !




کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط فاطمه اکبری

در دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

نظرات ()




........................ مطالب قدیمی‌تر >>



.:: مطالب پیشین ::.

» یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
» دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
» شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
» قطعه ای از یک کتاب
» سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
» یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
» پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
» دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
» خدای عادل
» یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
» حس خوب
» تضاد
» جوونی
» همت مضاعف ، کار مضاعف
» سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by fatemeakbari
Design By : wWw.Theme-Designer.Com


پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر